زیب النسا، فرزند
بزرگتر امپراتور اورنگ زیب و دلرس بانو بود. این شاهدخت هندی، مسلط به زبان فارسی
و یکی از خوشنویسان هند و شاعری توانا بود. پس از درگذشت مادرش، سرپرستی برادران و
خواهرانش را بر عهده گرفت. او همواره مورد علاقه پدر بود.
او قرآن و فلسفه و ادبیات و ریاضی و زبان
فارسی و عربی و اردو را آموخت.
می گویند، شاهدختی بسیار مهربان بود و به محتاجان کمک می کرد و به موسیقی و آباد
کردن باغها نیز علاقه داشت. زیبا بود و ساده پوش و هرز ازدواج نکرد.او با شعرای
مشهوری همچون صائب تبریزی، کلیم کاشانی، عبدالقادر بیدل و غنی کشمیری همدوره بود.
اشعارش به سبک حافظ شیرازی بسیار نزدیک است.
غم می کند فزونی ای دوستان خدا را
شاید نهفته ماند این راز آشکارا
سرانجام اورنگ زیب، پدر زیب النسا نسبت به دخترش بی اعتماد و به تخلف از اسلام
متهم و اموالش مصادره و راهی زندان شد. بیست سال در زندان زندگی کرد و سپس بیمار
شده و در زندان درگذشت.
*
مرحم زخم محبّت غیر آه و ناله نیست
ای دریغا نالۀ زار مرا دنباله نیست
سوختم پروانه وار از آتش عشقت هنوز
از تب گرم محبّت بر لبم تب خاله نیست
جستجو کردم بسی مخفی چو در گرداب هند
نسخۀ آسودی جائی بجز بنگاله نیست
*
منبع:
کتاب دیوان مخفی – زیب النسا
به کوشش احمد کرمی
کتاب را از سایت کتابناک دانلود کرده ام.
*
بو قدرت نه
کوپولو بیر شئی دیر. آتا، بالسینین، بالا آتاسیننین، قارداش باجیسیننین، باجی
قارداشینین، قاتیلی اولور
*
حکایت های شهربانو - زن متولد ماکو - https://gayagizi.blogspot.com/
محمّدعلی بهمنی شاعر « خرچنگ
های مردابی» منزل مبارک
در این زمانه بی های و هوی لال پرست
خوشا به حال کلاغان قیل و قال پرست
محمّدعلی بهمنی، شاعر، ترانه سرا، غزل سرای موفق این روزگار، پس از 82 سال زندگی
در این دنیای شلوغ، نهم شهریور 1403 ، به
قول خودش، از زندگی و تکرارش خسته شد و رخت بر بست و رفت.
*
از زندگی از این همه تکرار خسته ام
از های و هوی کوچه و بازار خسته ام
دلگیر آسمانم و آزرده ی زمین
امشب برای هر چه و هر کار خسته ام
دل خسته سوی خانه، تن خسته می کشم
وایا کزین حصاردل آزار خسته ام
بیزارم از خموشی تقویم روی میز
وز دنگ دنگ ساعت دیوار خسته ام
*
باز هم مرگ، باز هم بمب، باز هم قتل
این بار مرگ و بمب و عزا بر سر مردم کرمان سایه افکند. خدا به بازماندگان صبر عطا فرماید.
دییوانه بازی دیگر بس است. بگذارید مردم زندگی کنند.
نَکُشید، نَکُشید
شاعر و قلم
قلم آلدیم الیمه بیر گئجه یاری طبعیلهحال و هوای خوشی ندارم. آسمان ابری و گرفته است. سرما تن و جانم را می لرزاند. مضطربم. آفتاب گرما و روشنی ندارد. از سر بی حوصلگی و بلاتکلیفی، صدایم را بلند می کنم و همراه با دیگران می خوانم. زن همسایه صدایم را می شنود و در خانه را می کوبد. در را باز می کنم. با لبخند سلام می دهد و من بدون جواب ادامه می دهم و طفلکی بدون آنکه یک کلمه از حرفهایم را بفهمد گوش می کند.« همسایۀ ما از خود ما نیست، مثل من از کشورش جدا نیست، اون چه می دونه درد ماها رو، دوری یار و فریاد مادر داغداروصدای اعتراض زن بیدارو... دشمن ار تو سنگ خاره ای من آهنم، جان من فدای خاک پاک میهنم...» خاموش می شوم و او می فهمد که دلتنگم. دلتنگِ دلتنگم. بنا به توصیه اش قهوه ای درست می کنم تا حالم جا بیاید. اما نه قهوه، نه شکلات و نه چای و شربت، هیچکدام حالم را خوش نمی کند. در این مواقع تنها داروی آرامش روحی ام، خواند آیت الکرسی است. به این آیه ( لا اکره فی الدین / در دین هیچ اجباری نیست.) که می رسم، بی اختیار تکرار می کنم. لا اکراه فی الدین، لا اکراه فی الدین، و لا اکراه فی الدین