سیاه مشق های یک معلم – دفتر چهارم

لیست حکایتها در کتابِ سیاه مشق های یک معلم – دفتر چهارم

1 – روحیه

2 – تاجی

3 – حاجیه خانم

4 – قاراتئل

5 – فرشته

6 – هنرمند خیابانی

7 – یک شوخی بی مزه

8 – تاتیانا

9 – فیدان

10 – مونیکا

11 – مهربان

12 – اورزولا

13 – لودیا

14 – خانم رایزیان

15 – اووته

16 – پیرمرد و سنگ شانس

17 – لودویک

18 – مارکوس

19 – وئرونا

20 – سیلویا و سیمون

سیاه مشق های یک معلم - دفتر چهارم


  • Taschenbuch: 220 Seiten
  • Verlag: H&S Media (20. Juni 2012)
  • Sprache: Persisch
  • ISBN-10: 1780831382
  • ISBN-13: 978-1780831381
  • Größe und/oder Gewicht: 21,6 x 14 x 1,4 cm

سیاه مشق های یک معلم - دفتر سوم

سیاه مشق های یک معلم  - دفتر سوم
نویسنده: شهربانو باقر موسوی
نقد و بررسی: رضا اغنمی
مجموعه داستان
چاپ نخست 1390

کتاب شامل بیست داستان کوتاه و خواندنی ست هریک با مضمونى ویژه در زمینه های گوناگون، اما با نگاهی به شدت انتقادی به مسائل فرهنگی و اجتماعی از زبان آموزگاری دلسوخته از هموطنان آذری زبان است. من درپیرانه سر هر آن زمان که با داستان های این بانوی فرهیخته سر وکار پیدا می کنم، خود را درمکتب مرحوم شیخ محمدحسین می بینم که سر بازار شیشه گرخانه تبریز با تنی چند ازهمسالانم پای روایت شیرین: «منت خدای را عز وجل . . .» نشسته ام و صدای زنگ دار مکتبدار درگوشم پیچده که عز وجل را کشیده گویان نگاه می کرد به دریچه کوچک سقف که ازپشت شیشه های گرد وغبارگرفته آن نوری رنگباخته به درون می تابد؛ ومن در دل نا آگاهِ بچگانه می پنداشنتم شیخ در جستجوی خدای عز وجل است که پشت دریچه وشناور در نورکدر پنهان. با حسرت نگاهش می کند واما، نمی بیند! و گفتارش را ادامه می دهد که . . .

دراین بررسی چند تا ازداستان های کتاب را برگزیده ام که هریک گوشه هایی ازدردهای ریشه دار اجتماعی فرهنگی را توضیح می دهد.

نخستین داستان این کتاب « چادر نمازمادر بزرگم »، گفتار ساده و روایتی بس گزنده از مشکلات فرهنگیست. خاله با دریافت اولین حقوق معلمی خود برای مادر بزرگش یک چادرنمازی مشگی هدیه می کند اما او که سخت متعصب و مذهبی ست آن را سرنمی کند براین عقیده است که «استفاده از درآمد زن حرام است». درمجلس روضه خوانی، مادر بزرگ ازروضه خوان دراین باره میپرسد و پس ازتوضیحاتی در رعایت حجاب خانم معلم واینکه ایشان کاملا یک زن مؤمنه است موانع شرعی برطرف وحقوق دریافتی زن طیب وطاهر می شود. «مادربزرگم با خوشحالی چادررا دوخت و داخل سجاده مخصوص خودش گذاشت».

داستان بکارت دومین داستان این دفتر است. خاطره ای از دوازده سالگی نویسنده و دوستانش که چهار نفر همسن و سالند و سنبل دختر روستازاده ای که بعنوان خدمتکار و برای نگهداری طفل صاحبخانه با آن هاست. درآن جمع، روزی مهرنازدرباره بکارت می پرسد: «گفتم نمیدانم این حرف را از کجا درآورده ای؟ گفت ازمجلۀ جوانان. مامانم داشت مجلۀ جوانان می خواهد و من آنجا دیدم. پریناز پرسید «خوردنی که نیست؟» مهرناز گفت : نه «پسری داشت پاره اش می کرد و خودش هم مثل اینکه پرده بود. مامانم به اتاق برگشت و نتوانستم بقیه اش را بخوانم. بعد از مامانم پرسیدم جواب داد که زیاد حرف نزن. چقدر پررو شده ای دخترها این حرف ها را نمی زنند». به پیشنهاد یکی میخواهند ازمادر نویسنده بپرسند مهرناز گفت: « کارخطرناکی است نگوئید تا تنبیه نشویم». این بحث درجلسۀ کودکانه آن جمع ادامه پیدا می کند. تا اینکه سنبل همان دختر روستایی پرده هارا کنار می زند و موضوع (قیزلیق) دختربودن را برای ان عده آشکار می کند: « در روستای ما به بکارت «قیزلیق» می گویند. این قیزلیق چیز بسیار مهمی است که هردختری به خانه شوهر می رود با خودش همراه می برد و اگردختری قیزلیق را با خودش همراه نبرد شب عروسی خانواده داماد اورا سوار الاغ می کنند و روی سرش گونی یا چوال می اندازند اول توی کوچه ها می گردانند وبعد به خانۀ پدرش می فرستادند. گفتم بعد ازآن چه می شود؟ گفت مادر بزرگم تعریف می کرد که قدیمترها چنین دختری به دست پدر یا برادرش کشته می شد اما حالا ژاندارم ها همه جا هستند وکسی اجازه آدم کشتن ندارد». وسپس در خانه ماندن و با بی آبروئی زیستن این دختر خبرهای وحشتناکی روایت می کند. ولی دخترها هنوز متوجه اصل بکارت نشده پریناز ساده دلانه می گوید: «خوب می توانستند اجازه بدهند برود وازخانه پدرش بیاورد حتما یادش رقته» مهناز نیز می پرسد: « جنس این قیزلیق (بکارت) از چی بود؟» و خانم کوچک که «متأسفانه معلم هم بود». خانم بزرگ که از پشت در این حرف ها را شنیده، داد وقال سروصدا راه می اندازد که ای مادران غافل و بی خبر چه نشسته اید که «دخترهای شما به جای قصه گفتن حرف هایی از شوهر و . . . می زنند». بالاخره پریناز جرأت به خرج داده از معلم دبستانی خود البته «یواشکی» می پرسد و خانم معلم با متانت مادرانه سرکلاس درس موضوع را برای دخترها توضیح می دهد و بعد، پیامی پندآمیز برای مادرها می فرستد: «وظیفه ای را که برعهده داشتید انجام ندادید، حد اقل مزاحم آموزش غیرمستقیم من نباشید» . داستان به پایان می رسد. داستانی کوتاه و بسی عبرت آموز از غفلت و نادانی و اسارت درتعصبات خشک بدوی که درخانواده ها رایج بود.

سومین داستان «چرا او که اعتراض کرد سوخت ؟» داستان شرح حال زن شجاعی ست که زورگوئی و کتک زدن شوهرش را بر نمی تابد و برخلاف رسم و رسوم مرد سالاری زمانه قد برافراشته و با این سنت ننگین و شرم آور مقابله و مبارزه می کند . اما بزرگترها اعتراض های او را قبول ندارند و داستان با سخنان کهنه و عوامانۀ رایج که بر سر زبان هاست شروع می شود: «زن وحاضر جوابی؟ زن و مقاومت در مقابل مردش؟ مگر خانه خاله جان است که هرکاری و هر حرفی دلت خواست بزنی؟». او هم پاسخ می دهد با همان لحن و کنایه اما درست ومنطقی : « که خانه شوهرخانه خاله جان نیست خانه مشترک ماست، ما شریک زندگی هستیم نه ارباب رعیت. همانگونه که من اجازۀ بی ادبی و فحاشی ندارم، او هم چنین اجازه ای ندارد. همانگونه که من اجازۀ دست بلند کردن روی او ندارم، او نیز چنین اجازه ای ندارد». گفتگوها ادامه دارد. اما پیداست که هراندازه که سخنان مرد وطرفدارانش، ازسنت و میراث های پوسیدۀ خفت و ننگینی زن حمایت می کنند و به رخ می کشند، زن نیز با همۀ بی پناهی، یک تته دراین مبارزه به درستی، و حفظ منزلت و شخصیت انسانی و به ویژه مقام مادرانۀ خود تلاش می کند و سرسختانه به مقاومت ادامه می دهد. سرانجام کار به طلاق می کشد و زن به خانۀ پدر برمی گردد. نگهداری بچه ها برعهده پدر است و همو مانع دیدار مادر با فرزندانش بوده. مادر از فشار روحی بیمار وخانه نشین می شود. زخم زبان اطرافیان نیز فشار را دو چندان می کند: «ما که گفتیم تحمل کن و حرفمان را گوش نکردی می دانستی که بچه هایت را ازآغوشت می کشند». بچه ها بزرگ شده و دلخوشی مادر آن شده که پنجشنبه هرهفته : «از خانه بیرون بیاید و سرکوچه به انتظار دیدار فرزندانش بایستد».

داستان های شهربانو از گرفتاری های خانوادگی روایت های تلخی دارد. گوشه هایی از تحول و دگرگونی اجتماعی و فاصلۀ حلقه های سنت ومدرنیته را یادآور می شود. دربستر این دگرگویی هاست که روایت های تجربی در جلوه های گوناگون از درون خلوت خانه های مردم باهمه اختلاف های طبقاتی، به ادبیات راه پیدا می کند. همو، أفت های جهل عمومی و پیامدهای پنهان نگه داشتن خیلی از مشکلات جنسی را به باد انتقاد می گیرد، تا این پیام ماندگار که : «آزادی فکر و اندیشۀ عقلانی از آغوش مادر در خانواده ها جان می گیرد وهمگانی می شود» را برساند و با تأکید بر فضیلت انسان، گُسست غُل و زنجیر طاعت و بندگی را یادآور شود.

 

سیاه مشق های یک معلم - دفتر اول

 بررسی کتاب - سیاه مشق های یک معلم - رضا اغنمی
نوشته ی : شهربانو باقر موسوی (قایاقیری) 

حوادث این دفتر در خانواده ها میگذرد. با مضمون های گوناگون در فضاهایی نه چندان متفاوت. اما با دردهایی مشترک و همگانی، پراکنده در سطح جامعه، که با اعتباری یکسان نزد عارف و عامی، دارا و ندار ریشه دوانیده. امروزه، معضل بزرگی شده برای مردمی که بین سنت و تجدد درگیراند. انگارنزد این مردم ، فاصله گرفتن - نمیگویم گسستن – ازسنت های بدخیم بدویت، به مفهوم انکار هویت فرهنگی ست.
این واقعیت را نمیشود کتمان کرد که مشکل آزادی وحقوق زن درایران، سالهاست ازپیچیده ترین معضلات فرهنگی واجتماعی ماست. قوانین به شدت خصمانه وتوهین آمیز به زن، موجب خفت وجدان های بیدار وسرافکندگی اجتماعی شده. فاجعه‍ی بزرگی که حضورسنگین و ننگینش در روزمرگی، بدون کمترین قباحت وندامت، اهانت وبی حرمتی به حقوق انسانی زن، به صورت قانون درآمده. تجاوز و توهین اعتبار پیدا کرده. بطور رسمی قانون شده. قانونی سراسر طلم و ستم، یادمانده از دوران توحش، که ازکراهت وقبح، تقدس جهل رادرمولفه های فرهنگی– دینی رسمیت بخشیده و "زن" شده نیمه‍ی دیگری از انسان!

به گواهی تاریخ زنان، در بیشتر نقاط جهان با این گونه نابرابری ها به مبارزه برخاستند. با عرضه کردن توانائیها، لیاقت فطری خود را در همه زمینه ها ثابت کردند. بامشارکت درعرصه های گوناگون برابر با مردها، شعور کاردانی خود را اثبات کردند. مدعیان ریش و سبیل دار را کنار زدند . کمر مردسالاری و ستون ریشه دارش را خم کردند. به کهکشان ها رفتند. خط بطلان برآن تئوری سفسطه آمیز ضعف و جبن زن کشیدند.
درایران، اما این کار هنوز باغیرت مردان متعصب درجدال است. حقوق فطری و اجتماعی مادر، به پائین تنه زن راه پیدا کرده وبا فحشا درآمیخته. با این حال سال هاست که زنان برای اخذ حقوق برابری بامردان تلاش میکنند. در رژیم گذشته زمینه هایی آماده شد. در اندک مدت توانایی های زنان در محک آزمایش قرار گرفت و نظرها را جلب کرد. ارتجاع، با احساس خطربالقوه به وحشت افتاد. حادثه خرداد۴۲ واکنش آن وحشت بود.
شهربانو، دلسوخته زنی با احساس مسئولیت به کاروانی پیوسته که میداند شب درازاست ومنادیان جهل بیدار! اما پی برده که زمانش فرا رسیده برای آمادگی و بسیج زنان درآشنائی با حق و حقوق طبیعی خود، به ویژه، "انکار اعتبار" احکام تحمیلی، ازهرنوعش که باید پیگیری شود. با مشکلات آشناست. جان سختی های سنت درتنش نشسته. راه بسیار سختی در پیش رودارد.

تجربه های تاریخی نشان داده هراندازه میزان نشراین قبیل آثارحق طلبانه بازبان انتقادی گسترش پیدا کند و زمینه‍ی طرح بعنوان یک معضل بزرگ اجتماعی، و تنها ازمنظر حقوقی و فرهنگی، و با استناد به میثاق های حقوق بشر و سایرنهادهای حقوقی بین المللی با مردم درمیان گذاشته شود، درانظارعموم بیشترجا بازمیکند. مثلن با سازماندهی درابعاد گسترده درکوی و برزن،حتا با برگزاری سمینارها ونشست های علنی و با نظرخواهی ها واستمداد از مراجع جهانی میتوان به حل مسئله امیدوار بود. از سوی دیگر صحنه جهانی ، فرهنگ و تمدن امروزی با گذشته ها، حتا با دهه‍ی قبل تفاوت فاحش کرده. گسترش ارتباطات و علوم مخابراتی جهان را به دهکده کوچکی درآورده است. امروزه درهیچ کجای جهان وهیچ ملت آگاه اجازه نمیدهد که یک فرد به عنوان مثلن مرجع تقلید یا رهبر از طرف دیگران تصمیم گیرنده باشد. یا به نمایندگی از طرف ملیون ها انسان زنده و بالغ، ولایت کند. آن هم به این عذر و بهانه جعلی که هزاران سال پیش ولایت و کفالت تو را به من سپرده اند!
کمترانسان عاقل را در جهان امروزه میتوان پیدا کرد که به برده وار زیستن مادرخود افتخارکند.

درست است که گشودن چنین پرونده سنگین با سابقه‍ی دیرینه‍ی هزاره ها، شرایط مطلوب میطلبد که درحال حاضر حتا طرح جدی آن مشکل به نظر میآید؛ اما با رفتار سنجیده زن ها که بوی متانت مادرانه ش به وضوح قابل درک است، افقهای تازه و درخشانی باز شده که امید زیادی را نوید میدهد. ساماندهی این حرکت بزرگ را باید با یاری مردان مساوی طلب هماهنگ کرد. بر روشنفکران وحقوقدانان وپیشگامان فکری جامعه است که برای دریدن این پرده ننگین و سیاه که بازمانده ای از بدویت وجاهلیت است، عوام الناس را با گوهرخرد انسانی و حقوق فردی آشنا کنند. قصه های دروغ راویان پرت و پلا گوی تاریخ که بعد مذهبی گرفته را نقد کنند. دمل های بدخیم تحمیلی را از پیکر استوارمادران بزدایند.
خوشا، آن فرخنده روزدرخشان، که نوزایی شگفت انگیزی درتاریخ کشور ما خواهد بود.

«سیاه مشق های یک معلم» را بازمیکنم . بایاتی های ترکی اش دلم را به درد میآورد. چشمانم پر میشود.
فلکین قهری منه / گلمدی رحمی منه/ دولدوردو غم پیاله سین / ایچیرتدی زهری منه»
قهر این فلک برمن/ رحم نکرد فلک برمن/ پیمانه‍ی غم را پر کرد/ زهرش را نوشانید برمن.» ص ۲۰
اصالت و ژرفای سخن به خیام پهلو میزند. مخاطب این بایاتی خداست. خدا را به چالش میگیرد. توضیح میدهم:
درادبیات ترکی آذربایجان، منظورازفلک پروردگارهستی ست. که بطور رندانه برای پرهیز از چماق تکفیر به کار گرفته شده. دراین بایاتی ها مخاطب خداست، با زبانی ساده اما گزنده درد دل خود را با او درمیان میگذارد، ولی درواقع خدا را ملامت میکند:
" چرا پیمانه غم را که زهر است پرکردی و به من نوشاندی؟"
همچنانکه معجز شبستری میگوید:
گدا گولنده فلک بیقرار اولار معجز / مباد خنده سسی آسمانه واصل اولا!
وقتی که گدا میخندد خداوند بیقرار(ناراحت) میشود. / مبادا صدای خنده به آسمان برسد!

شهربانو به دنبال ده ها شهربانوی دلسوخته‍ی تاریخ این سرزمین ادامه دهنده‍ی فاشگوئی هاییست که با روایت های تازه، پرده ازسیاهکاریهای جامعه‍ی مردسالاری برمیدارد.
کتاب، دربرگیرنده‍ی هفده داستان درباره‍ی مسائل و گرفتاری های ریشه دارزنان است که نویسنده در هربخش بطورمستقل، مشاهده ها وخاطره های خودرا در قالب داستان، همراه با بایاتی های ترکی که ازاصیل ترین شاخه های فرهنگی رایج درآذربایجان است، هماهنگ بامتن هربخش با زبانی ساده به خوانندگان روایت میکند .
شهربانو، تصویرزنده و روشن جامعه را دراین دفتربه نمایش گذاشته. شمه ای ازمعضلات دیرینه‍ی زن ایرانی را شرح میدهد.   سنت های چرکین جامعه‍ی مردسالاری غرقه درسیاهی های عصر توحش، ازپستوی خانه ها، ازدل های آکنده از اوهام وسنن را به کوچه و بازار میکشاند، نقاب از چهره ها برمیکشد. رنگ و لعاب باسمه ای اجتماع مردانه را درمنظردید خوانندگان میگذارد.

داستان اول، حکایت "صنم و صادق" است. روایت با ضمیر اول شخص شروع میشود. صنم سه دختر زائیده. زندگی ساده و راحتی دارد ولی چون پسرنزاییده، پدرشوهررا خوش نمیاد. با دخالت هموبرای صادق زن دیگری میگیرند. فریده پسر میزاید. صنم ازچشم میافتد. توجه کلی صادق به فریده، شخصیت صنم را بهم میریزد. ازخانه میرود و با این حال دل همیشه با صادق دارد در کمال صدق و صفا. و سرانجام درپناه و حمایت دخترانش بار زندگی را بردوش میکشد.   
مایه حیرت است، انگاربه عقل شان نمیرسد که نوع جنسیت درزایمان اتفاقیست . اختیارش دست مادرنیست که پسربزاید یا دختر. ودرد آور اینکه کسی نمیپرسد چرا دراین میان مادر مورد تحقیر و توهین قرارمیگیرد به خاطر دختر زائیدن ش!

داستان دوم "ترلان"، شیرزنی ست که با رختشویی درخانه های مردم، ۵ فرزند بزرگ کرده است. نویسنده ، ترلان را این گونه معرفی میکند:
«ترلان زن جوان ومادرپنج فرزند قد و نیم قد بود. او ماهی دوبار به خانه مان میآمد همراه بامادر و خاله ام لباس می شست. کاملن بی سواد و روستائی مهربان و خوش صحبتٍ، و درضمن دهن لق بود. مادرم میگفت :
"اگر ایسترسن گیزلی سوزون آشکاراولا ترلانین یانیندا دانیش"
اگر می خواهی سخن محرمانه ات آشکار شود پیش ترلان صحبت کن.
او برایمان قصه ها وحکایتهای شیرینی تعریف میکرد. خودش هم زن خرافی بود. روزی درمورد جن ها حرف میزد که به دهشان حمله کرده بودند. ...   چشم راست ترلان بینائی خودرا ازدست داده بود. روزی مادرم پرسید ترلان باجی چه بلائی برچشم راستت آمده است؟ ... شوهرم دست بزنی داشت. توی روستای ما کتک خوردن زن امری طبیعی است. چندسال پیش یکی ازروزها شوهرم مرا به سختی کتک زد. من هم فحشش دادم. او لگدی برسرم زد که به چشم اصابت کرد. من حرفش را بریدم و پرسیدم: مگر اسب بود؟ خواهرم بلافاصله جواب داد: نه خر بود. مادرم عصبانی شد: مگر به شما نگفتم جلوی حرف بزرگترها نپرید.» صص ۲۴-۲٣
شهربانوادامه میدهد. «به مناسبت روزگارگرخواستم نام و خاطراتش را بنویسم. ازمادرم درمورد سرنوشت او پرسیدم گفت: ترلان با رختشوئی و کارگری درخانه ها، هرپنج فرزندش را به نان و نوائی رسانید واکنون اوتوسط فرزندانش بازنشسته شده وامسال به حج عمره خواهد رفت. ص ۲۷
ترلان، وقتی با خانواده اش روستارا ترک کرده و به شهر کوچ میکند، روزی دراثر کتک خوردن از دست شوهرش، با راهنمائی همسایه، به کلانتری شکایت میکند. شوهربازداشت میشود. ولی هرگز اخلاقش عوض نمیشود. تفاوت شهر وروستا، زمینه های آشنائی با قانون، توسعه امکانات، تحصیل و سامان گرفتن بچه ها درشهر؛ ازجمله مسائل قابل تآمل درباره‍ی تخلیه روستاهاست، که نویسنده، گذرا به اشاره یادآورمیشود .

درداستان "جیران"، خواهربزرگ که عروس خانواده‍ی عموست جوانمرگ میشود. خواهرکوچکتر را که اسمش جیران است به جای متوفا به عقد پسرعمو درمیآورند. نگرانی ازتربیت درست بچه های بی مادر، انگیزه‍ی اصلی این ازدواج است. این گونه گذشت و فداکاریها باهمه تعلقات به گذشته ها، یادآوراحساسی ست از ریشه داربودن عواطف خویشاوندی که در زمانه کنونی رنگ باخته به نظر میرسد.
جیران، داستان شب زفاف را تعریف میکند :
« ...   با جیغ و داد عمویم را صدا کردم. بیچاره سراسیمه ازاتاق بیرون آمد و پرسید:
جیران جان چی شده؟ درحالی که رنگ پریده بود گفتم : پسرعمو بی تربیت شده کارهای بدبد میکند ...» ص ٣٨
در آن دوران، بچه روستائی ها دراثرشرایط زندگی دهقانی وطبیعت آزاد، بیشتراز بچه شهریها درباره‍ی مسائل جنسی میدانستند. درتعطیلات تابستانی وقتی برای مدتی با والدینم به ده میرفتیم. از بچه هایی که دوسه سالی هم ازمن کوچکتر بودند، حرفهائی به گوشم میرسید که ازخُنگی خودم خجالت میکشیدم. وقتی رسیدم به این بخش از روایت شهربانو ازقول جیران، دیدم ازمن ساده ترها هم کم نبوده اند. راستش از شرمساری گذشته‍ی خودم پشیمان شدم!
بگذریم که بعد ازمدتی، جیران به کمال میرسد . با آن همه تلاشی که درتربیت بچه های خواهرش
با مهری یکسان و شقه شده – هم خاله و هم مادر- برعهده داشته است. هرگز از گزند و طعنه‍ی زخم زبان ها مصون نمیماند.
«... بااینکه آنها بچه های آبجی جوانمرگم جگرگوشه هایم بودند اما باز طعنه ها و زخم زبان ها درامان نبودم. مردم به چشم نامادری بچه ها نگاهم میکردند.» ص ٣۹
این حرف ها زمانیست که جیران، به دخترخود بتول به اندازه‍ی بچه های خواهرش توجه ندارد.
دربگومگوها، بتول همیشه معترض مادراست. از بی توجهی و بیمهری او شکایت دارد و مادر،
خود را گناهکارمیداند.
بتول برخلاف خواسته‍ی مادربا پسردلخواهش ازدواج میکند. مشکلات زیادی را پشت سر میگذارد.
سال ها بعد روز تولد جیران تلفن میکند:
«زنگ زدم تا بردستانت بوسه زنم. زنگ زدم تا بردل زنج کشیده ات بوسه زنم. زنگ زدم تا بازوانم را دورگردنت حلقه کنم وبرگونه هایت که دراشگ های جگرسوزت هنوز باقیست بوسه زنم.» ص۴۲


داستان "افسانه"
شهربانو، شاگردی به نام افسانه دارد. گاهی اوقات درمسیرخانه و مدرسه افسانه را می بیند با
برادرش که دختر بچه را به مدرسه میبرد. نویسنده بعد از تعریف مهر و محبت های برادربه خواهرش و آواز خوانی های نرم ولطیف او، روزی متوجه میشود که دردفترتکالیفش که همیشه کلمه آفرین نوشته میشد، این بار نوشته نشده. میپرسد:
- چرا داداش نگاه نکرده"
- دیشب به خانه نیامد
- مسافرت رفته؟
- نمیدانم.
- حتمن خونه دوستش مهمون رفته؟
- هرجا میخواست بره به مامان و بابامون خبر میداد. نمیدونیم کجا رفته.
افسانه در آن سن و سال بچه‍ی حساس و تیز و گستاخ است. که نویسنده با اشاره های کوتاه صفات ذاتی او را به خواننده منتقل میکند. من خواننده را خوش میاد این زبلی و حاضرجوابی افسانه.
همو روی تابلو کلمه ای نوشته دراعتراض به معلم ش. و شهربانو درحال سرزنش اوست.
افسانه به ناگهان با دل پردرد کودکانه اش منفجر میشود:
« خانم معلم دیروز به بابامون خبردادند که پسرت مردار شده و بیا لباس هاشو ببر. بعدش هم گفتند که براش مجلس نگیرید. او مردار شده است و نجس که ترحیم ندارد. بعدشم یک پلاستیک سیاه رنگ گرد و خاکی به بابام داه بودند.
- پس داداشت چی؟ خودشو نداده بودند؟ (میخواستم درمورد سرنوشت جسد بدانم.)
نه خانم معلم. فقط لباسهاشو داده بودند. بابا ومامانمون لباسهاشو بغل کرده بودند وگریه میکردند.
ماهم گریه میکردیم. آخه به خدا داداشمون کثیف نبود. اون خیلی تمیز بود.
بعد درحالی که صدای گریه اش بلندتر و به فریاد شبیه تر میشد گفت:
خانم معلم بابامون میگه، دیگه هیچوقت داداشمون به خونه نخواهد آمد.
کلاس به یکباره درسکوتی غم انگیز فرو رفت.گوئی این بچه های کوچک فهمیده بودند برای شادی روح داداش افسانه باید یک دقیقه سکوت کنند. تنها صدای هق هق افسانه فضای کلاس را پرکرده بود ... » صص۱۰۶- ۱۰۴

افسانه، دراین دفتر میدرخشد. یکی ازبهترین های این مجموعه است که شهربانو درنهایت صفا و صمیمیت، گوشه‍ی چشمی به حال وروزگارسیاسی دارد. ازهرآنچه درجامعه خفقانی بر مردم رفته، از تعلیم و تربیت و روحیه‍ی افسانه های نوشکفته، مهروعاطفه‍ی انسانی برادروخواهر، رفتار سنجیده‍ی معلم، درک احساس وشعور درحال رشد کودک؛ وازهمه مهمترافشای جنایت های رژیم اسلامی و کشته شدن برادر دانشجوی افسانه.

درداستان "نیلوفر" مردی زن خود را در رابطه‍ی ناموسی جلو چشم بچه هایش به قتل میرساند.شهربانو در سرراه مدرسه، خبرجنایتی که شب گذشته رخ داده جسته گریخته شنیده است. با دل آشوبه وارد کلاس میشود. باقی ماجرا را اززبان خودش بشنویم:
« - نیلوفر تا این لحظه کجا بودی؟
با چشمانی گریان و صدایی لرزان که از شدت جیغ و داد و شب گذشته گرفته بود جواب داد:
خانم معلم اجازه، شب بابامون، مامانمون رو با چاقو تکه پاره کرد ما و داداشمون به صدای فریاد مامانمون ازخواب پریدیم و داداشمون را بغل کردیم وهر دو مون جیغ کشیدیم. همه جای مامانمون خون بود و دست بابامون چاقوی خون آلود بود. دست و لباسهایش هم خون بود. خواستیم بریم پیش مامانمون بابامون نذاشت دررو بست و بعد پلیس آمد و ...» ص ۱۱۲
نویسنده ازسرنوشت قاتل چیزی نمینویسد. ولی دراین گونه زن کشی ها که سر از آخور ناموس و غیرت مردانه درمیآورد، به حکم شریعت آزادی قاتل تضمین شده است!
چند سال پیش شنیدم فرزند جوان و ورزشکار قنادی معروف در تبریز که راننده تاکسی بود زنش را به قتل برساند وازطرف دستگاه شریعت به نام دفاع ازناموس تبرئه میشود.
امام جمعه گفته بود "ما نیازمند اینگونه جوانهای باغیرت هستیم!" نمیدانم این داستان غم انگیزکه شهربانو در این دفتر آورده آیا همان است؟

گفتم که درد همه گیراست وعمومی. آبشخورفکری گنداب جهل وتعصب است، بامغزهای پوک و موریانه ای،عارف وعامی درچنبره‍ی جاهلیت به بند اند! داستان "شب بو" از این دست روایتهاست:
شب بو۱۴ ساله به شاهین نامه عاشقانه ای نوشته ومادرشاهین که زن تحصیل کرده ایست و ادعای مثلن روشنفکری راهم یدک میکشد نامه عاشقانه را به پدر دخترکه ناظم مدرسه است برمیگرداند.
پدر، دخترش را به شدت تنبیه میکند. حرف وحدیثی ازتعلیم وتربیت وخزعبلاتی از آبرو و غیرت مردانه ش را به رخ میکشد. شهربانو برآشفته شده و میگوید:
« حالم به هم خورد از آبرو و غیرت و تعلیم و تربیت، مرد حسابی تو باید به عنوان مآمور شکار در زندانها و یا اخته کردن گاو در چراگاهها استخدام میشدی، چرا معلم شدی؟» ص ۱۲٨

درداستان "راحله"، فضا همان گونه است که درداستان های دیگر، اما این جا زن جوانی در مقابل شوخی های بیمزه شوهر جرئت به خرج میدهد و با همان زبان شوهرش پاسخگو میشود تا ...
شهربانو، درماه رمضان برای افطاری خانه راحله دعوت شده است. پس از صرف افطار یوسف آقا (شوهر راحله) میگوید:
«دستت درد نکند راحله خانم ... این خانم ما خیلی خانم خوبیست، اما حیف که اجازه نمیدهد یکی دیگر بگیرم و بیاد دم دستش کلفتی بکند. نمیدانم راحله چه به عقلش رسید که به یکباره گفت: این آقا یوسف ما مرد بسیار خوبی است اما حیف که نمی گذارد یکی دیگر بیاورم دم دستش نوکری بکند. آقا یوسف قندان را برداشته و به طرف راحله پرتاب کرد قندان به سرش نخورد اما به دیوار اصابت کرد و ریزریز شد و شدت عصبانیت یوسف را نمایان ساخت خیزی برداشت و به طرفش حمله ورشد موهایش را به دستش رسید و دور سرش پیچید زن بیچاره و بی دفاع زیر پنجه های قوی او اسیرشد ...» ص۱۴۱

کتاب را می بندم درحالی که داستان هنوز باقی ست. قرار نیست به این زودیها بسته شود. جامعه این را میداند هم چنین شهربانوها که بار اصلی روی دوش شان است و سرانجام، خفت و خواری مرد سالاری به دست زنان باید نابود شود تا مساوات زن و مرد در تمامی عرصه های زندگی عملی گردد. بی تردید این لکه‍ی ننگین فرهنگی بدون مبارزه‍ی زنها هرگز از دامان اجتماع زدوده نخواهد شد. برعهده‍ی جامعه است که با احساس مسئولیت، زمینه های محو و نابودی افسانه‍ی "نیمه انسان" بودن زن و قیمومیت مرد را فراهم سازند. مدعیان تن پرور وانگل های اجتماعی که با نام نمایندگان خدا باجباریت تام، تنورجهل وغفلت مردسالاری را داغ نگه داشته ومیدارند را، به حذف قوانین غیرانسانی مجبور کنند.

ادبیات اعتراضی زنان و تجاوز نهادینه که برزن ایرانی تحمیل شده، میباید به نوعی دادخواهی در سطح بین المللی مطرح شود. به ضرورت چنین اقدام، توجه بیشتر به ادبیات زنان و طرح مسائل بنیادی مولفه های این ظلم فاحش را باید گسترش داد. یادمان باشد جامعه زمانی به آزادی و سلامت نفس میرسد که مادر، برخوردار از حقوق فردی و انسانی خود باشد. زن را نیمه شمردن درردیف محجوران و دیوانگان قراردادن، و سخن گفتن ازکرامت انسانی مادر، فریبی بیش نیست.
واضعان قانونی که زن را نیمه ای ازمرد توصیف کرده و ضعیف النفس، آیا شرمسار وجدان خود نیستند به کسی که شیره‍ی جانش رامکیده، درآغوشش بزرگ شده وانسان شدن را ازاو یاد گرفته، نیمه آدم ش بخواند!
نویسنده‍ی "سیاه مشق های یک معلم" در اجتماع بزک کرده‍ی غرقه دراوهام میلولد. با نشانی های زنده و زبده ازلایه های مردم، با دست پر، پرده از ننگینی ها برمیدارد فرهنگ آلوده و پرهیاهوی زن ستیزی را به زمانه ای که تفکر و اندیشه‍ی انسان دروازه‍ی کهکشان ها را روی بشریت گشوده؛ عریان میکند. ابعاد عقب ماندگی و سیطره‍ی آمریت جهل را به نمایش میگذارد.
شهربانو دلسوخته زنی زخمی ست، آشنا با دردهای زنان. گواینکه دراین دفتر چیزی ازخود نمیگوید و نگفته، اما پیداست که دردعمیق ش روی برگ برگ اثرماسیده. همان اشاره کوتاه کافی ست آنجا که میگوید :
«آقا شوهر ما صدایم را شنید و گفت "ائوه گیتمییه جاخسان کی!" صبرکن به خانه برسیم پدرت را درمیاورم» ص ۱۴۲
روایت های شهربانو را باید شنید. با دل وجان، با ذهن باز نوشید. بایاتی های ترکی را که مفهوم عمیقتری به داستانها داده با دقت خواند، تا ابعاد گسترده‍ی ویرانگر وخفتبار مردسالاری را دریافت.

سیاه مشق های یک معلم - دفتر دوم

سیاه مشق های یک معلم - دفتر دوم

نویسنده : شهربانو باقرموسوی ( قایاقیزی )
نقد و بررسی : رضا اغنمی
همانگونه که درعنوان کتاب آمده، این دفتر دومین جلد  ازآثار نویسنده است که به تازگی درلندن ازطرف انتشارات    H&S Media Ltd UK منتشر شده، ازطریق ناشر و مؤسسه آمازون به فروش میرسد. کتاب شامل 20 داستان کوتاه در166برگ است که بخشِ عمدۀ آن، خاطرات دوران خدمت آموزگاری نویسنده درماکو و تبریز را توضیح میدهد.  روایت های این دفترنیز مانند جلد نخست، با نثری ساده وشیرین خواننده را دنبال خود میکشد تا پایان. به ویژه آنجا که چیستانها و بایاتیها وضرب المثلهای ترکی، با ترجمۀ فارسی نقل شده، صمیمیتِ راوی و پاکی کلام درهماهنگی فضا و آرایش صحنه ها، در ذهن مخاطبین نقش میبندد. 
نخستین داستان این دفتر "قیزبسدی" یعنی که " دختربس است".  همانطوری که نویسنده به درستی توضیح داده در خانواده هایی که دختر زیاد متولد میشود، عده ای باور دارند که اگر اسم آخرین دختررا قیزبسدی بگذارند، حتما بچۀ بعدی پسر خواهد بود. این قبیل موهومات نزد عوام ریشۀ کهنی دارد ومیخ خود راچنان محکم دراذهان جماعتی کوبیده که بدون مبالغه درردیف مناسک مذهبی شده، جزو سنت های دیرینه درآمده است. شهربانوکه نشان داده ازدلِ این رسم  و رسوم سردرآورده و با بن مایه های سنن آشناست، پای درد دل مادر قیزبسدی می نشیند. با صبر و حوصله حرف های او را گوش میدهد و با امانتداری هرآنچه را که شنیده به مخاطبینِ خود منتقل میکند. دراین میان  با انتخاب اسم زیبائی برای شاگردش، از قیزبسدی، به "قیزناز"  یعنی  "دخترناز" برمیگرداند و ازآن بعد با نام جدبدش خوانده میشود. با گزینش اسم تازه، هم  دختر صاحب اسم خوبی میشود  وهم از آزار و اذیت بچه های موذی وشیطانِ کلاس نجات پیدا میکند.
تا اینکه  روزی قیزنازهمراه پدربا دسته گل و قوطی شیرینی وارد کلاش میشوند.                                                                 
"سئوال کردن لازم نبود و یقین پیدا کردم که نو رسیده عزیز و گرامی پسراست" واقعا مادرقیزناز این بار پسر زاییده است.
تئللی وتلخون.
دوخواهر هستند درکلاس درس شهربانو. تلخون گرفتارعقب ماندگی ذهنی ست. والدینش میخواهند تا زمان شوهردادن او آموزش لازم را درمدرسه بگذراند. آموزگارهرچی ازتلخون میپرسد تئللی  پاسخ میدهد.                                    
"اعصابم داغون شد با ناراحتی گفتم آخر دخترجان من ازتلخون سئوال می پرسم چرا شما جواب میدهید؟                 
سپس رو به تلخون کرده پرسیدم:  "تلخون جان زبانت را بیرون بیاور ببینم "پیشیک کی یئمیییپ؟"  گربه که نخورده؟ "                                       
فوری زبانش را بیرون آورد وآهسته گفت نه خانم معلم نخورده سرجایش است. خنده ام گرفت. اما درعین حال ازاین همه سادگی و بی غل وغشی او خوشم آمد."                                                                                         
شهربانو با شیرینکاری هایی که چاشنی روایت هایش میکند، خواننده را کنارشاگردش مینشاند. درست کنار دست تلخون  سر کلاس درس. صحنه آرائی داستان و گفتکوها به گونه ایست که خواننده نمیتواند خندۀ خود را مهار کند. به این تکه توجه کنید  دنبالۀ همان بگو مگوهاست:                                                                                      
"د انش  آموزی دیگر گفت خانم معلم اجازه، خیلی هم  تنبل است است هیچوقت درس حاضر نمی کند فقط شب های امتحان درسش را خوب میخواند  و نمره قبولی می گیرد."                                                                       
توی دلم  گفتم درست مثل خانم معلمش. "مال یییه سینه چکمسه حرامدیر."  یعنی "مال به صاحبش نره حرامه."
مادر تلخون بیماری اورا برای آموزگارشرح میدهد وخواهش میکند که عقب ماندگی  و کئد ذهنی دخترش را چند سالی درمدرسه تحمل کند تا به درسش ادامه بدهد . او میپذیرد اما پیله کردن همکاری ازمعلم ها باعث میشود که تلخون مدرسه را ترک کند.                                                                                                                                  
"یک سال تحصیلی گذشت  و تلخون به خانه بخت رفت."           
فیصل و نایاب   
داستانی ست از رسم و رسوم پاکستانی ها که نویسنده ازآشنائی با خانمی به نام صالحیا روایت میکند. صالحیا که با خانواده اش ساکن آلمان است با نویسنده برای خرید بیرون میرود. صحبت آن دو برسرمراسم خواستگاری وعروسی درخانواده های پاکستانیها دور میزند. شهربانو برای تفهیم مطالب خود این جاهم همان شیوۀ شیرین کاری های روائیِ زبان ترکی را چاشنی سخنان خود و صالحیا میکند تا جائی که، خواننده  لحظاتی بفکرش میرسد نکند خانم پاکستانی ترکی آذری هم بلداست! صحبتِ داغ آن دو درباره روابطِ سن و سال ازدواج پسر ودختر پاکستانی ست همان فیصل و نایاب  که درپیشانی داستان نشسته است. روایتگرخانم صالحیاست. نویسنده در پاسخ میپرسد:                                                                       
گفتتم صالحیا به نظرمن پدر ومادر فیصل مقصربودند که پسرشان را زود نامزد کردند و ..." "اما یومورتانی دویونله بو آداما سوز انلات." یعنی که:  "تخم مرغ را گره بزن و حرف را به اوبفهمان."                                                                                   
بیشترین لذتی که خواننده دراین داستان ها نصیبش میشود، همین سخنانِ شیرین اما گزنده است که درادبیات آذری به "آتالارسوزی" یعنی "سخنان پدران" شهرت دارد. و ازآنجائی که بسترشکل گیریِ نخستین بذرهایش زهدانِ فرهنگ مردم کوچه و بازار بوده است، مثال ها بین مردم جوشیده به کمال رسیده، ضمن حفظِ اصالت، درگفتگوهای روزمره رواج پیدا کرده است. ذوق نویسنده در استفاده ازاین اصیل ترین میراث فرهنگیِ مردم این مرزوبوم، درآرایش زبانِ روایت ها،  یک نواختی برخی داستانها را میکاهد وخواننده را برای شنیدن روایتهایِ تجربیِ شهربانو سر شوق میآورد. 
ناریش خانم
ناریش خانم از معلم هائی ست که به احتمالی دریکی ازدهات اطراف ماکو خدمت میکند. اهل محل خوب میشناسند و احترام اورا دارند. اصولا دردهات و شهرستان های کوچک، البته در گذشته و قبل از حکومت ملایان، مردم به معلم وجماعتِ فرهنگی حرمت خاصی قائل بودند. صاحب این قلم دربچگی دردهات اطراف تبریز، پبرمردها را میدیدم که با ورود معلم  جوانی به هر مجلس و محفل تمام قد بلند میشدند و دربالای مجلس اورا جای میدادند .همیشه و همه وقت حرمت شان حفظ میشد. شهربانو دراین داستان با مادرش میهمان ناریش خانم است وسه نفری با مینی بوس قراضه ای عازم ده میشوند. "همراه شاگرد راننده برای سلامتی راننده و مسافران صلوات فرستادیم. راننده ضبط صوت را باز کرد.  رشید بهبوداف داشت می خواند. ...  قبل  از رسیدن ما به مقصد شاگرد راننده ازناریش کرایه خواست. ناریش هم کرایه را حساب کرد و به شاگرد داد. شاکرد پول را شمرد و گفت: خانم باجی پنج ریال هم باید بدهید. ناریش پرسید چرا؟ شاگرد راننده جواب داد درطول راه ضبط صوت تازه مان را باز کردیم  و شما ترانه های قشنگی را گوش کردید. ناریش گفت: ده ریال بده؟ شاگرد راننده پرسید چرا؟ ناریش جواب داد چون با سروصدای رادیوتان گوش مرا بردید و سردرد گرفتم و می روم قرص آکسار بخرم"  خنده مسافران بلند میشود و راننده میگوید "پسرجان نگفتم سربه سرخانم باجی نگذار توحریف این  خانم نمی شوی.» درهمین داستان است که ملای ده قرص ضد بارداری که توسط باریش خانم به  ده راه یافته و زن ها هم استفاده میکنند، سرطان مرطان زا میخواند.  طوطی خانم شکایت میکند که شوهرم  قرص ها را انداخت توی مستراح  وگفت" اینها حرام است روزقیامت به جهنم میروی." باریش میگوید " نمی فهمم این آقا ملا علم طلبگی خوانده یا پزشکی؟"  جان مطلب و خبث طینت و توطئۀ ملا را مشهدی کلثوم فهمیده  درک کرده است حرف خردمندانۀ او شنیدنی ست "اگر چنین بکنی فردا پس فردا یک حرفی پشت سرت می زند و مردهایمان اچازه آمدن پیش تورا نمی دهد. کاری به کارش نداشته باش. ما همیشه سهم خودمان را میگیریم ومخفیانه می خوریم. هرکدام هفت هشت تا بچه داریم ..."                                                                                               
با داستان ناریش خانم این بررسی را همین جا میبندم. اما بجاست که بگویم برخی ازداستان های شهربانو، اهیمت ویژه ای دارد در جامعه شناختی اقلیمی. امید اینکه آثارِ فرهنگیِ دست نخوردۀ شهربانو، مورد توجه پژوهشگرانِ این رشته  از علوم اجتماعی قرارگیرد.