سیاه مشق های یک معلم - دفتر دوم

سیاه مشق های یک معلم - دفتر دوم

نویسنده : شهربانو باقرموسوی ( قایاقیزی )
نقد و بررسی : رضا اغنمی
همانگونه که درعنوان کتاب آمده، این دفتر دومین جلد  ازآثار نویسنده است که به تازگی درلندن ازطرف انتشارات    H&S Media Ltd UK منتشر شده، ازطریق ناشر و مؤسسه آمازون به فروش میرسد. کتاب شامل 20 داستان کوتاه در166برگ است که بخشِ عمدۀ آن، خاطرات دوران خدمت آموزگاری نویسنده درماکو و تبریز را توضیح میدهد.  روایت های این دفترنیز مانند جلد نخست، با نثری ساده وشیرین خواننده را دنبال خود میکشد تا پایان. به ویژه آنجا که چیستانها و بایاتیها وضرب المثلهای ترکی، با ترجمۀ فارسی نقل شده، صمیمیتِ راوی و پاکی کلام درهماهنگی فضا و آرایش صحنه ها، در ذهن مخاطبین نقش میبندد. 
نخستین داستان این دفتر "قیزبسدی" یعنی که " دختربس است".  همانطوری که نویسنده به درستی توضیح داده در خانواده هایی که دختر زیاد متولد میشود، عده ای باور دارند که اگر اسم آخرین دختررا قیزبسدی بگذارند، حتما بچۀ بعدی پسر خواهد بود. این قبیل موهومات نزد عوام ریشۀ کهنی دارد ومیخ خود راچنان محکم دراذهان جماعتی کوبیده که بدون مبالغه درردیف مناسک مذهبی شده، جزو سنت های دیرینه درآمده است. شهربانوکه نشان داده ازدلِ این رسم  و رسوم سردرآورده و با بن مایه های سنن آشناست، پای درد دل مادر قیزبسدی می نشیند. با صبر و حوصله حرف های او را گوش میدهد و با امانتداری هرآنچه را که شنیده به مخاطبینِ خود منتقل میکند. دراین میان  با انتخاب اسم زیبائی برای شاگردش، از قیزبسدی، به "قیزناز"  یعنی  "دخترناز" برمیگرداند و ازآن بعد با نام جدبدش خوانده میشود. با گزینش اسم تازه، هم  دختر صاحب اسم خوبی میشود  وهم از آزار و اذیت بچه های موذی وشیطانِ کلاس نجات پیدا میکند.
تا اینکه  روزی قیزنازهمراه پدربا دسته گل و قوطی شیرینی وارد کلاش میشوند.                                                                 
"سئوال کردن لازم نبود و یقین پیدا کردم که نو رسیده عزیز و گرامی پسراست" واقعا مادرقیزناز این بار پسر زاییده است.
تئللی وتلخون.
دوخواهر هستند درکلاس درس شهربانو. تلخون گرفتارعقب ماندگی ذهنی ست. والدینش میخواهند تا زمان شوهردادن او آموزش لازم را درمدرسه بگذراند. آموزگارهرچی ازتلخون میپرسد تئللی  پاسخ میدهد.                                    
"اعصابم داغون شد با ناراحتی گفتم آخر دخترجان من ازتلخون سئوال می پرسم چرا شما جواب میدهید؟                 
سپس رو به تلخون کرده پرسیدم:  "تلخون جان زبانت را بیرون بیاور ببینم "پیشیک کی یئمیییپ؟"  گربه که نخورده؟ "                                       
فوری زبانش را بیرون آورد وآهسته گفت نه خانم معلم نخورده سرجایش است. خنده ام گرفت. اما درعین حال ازاین همه سادگی و بی غل وغشی او خوشم آمد."                                                                                         
شهربانو با شیرینکاری هایی که چاشنی روایت هایش میکند، خواننده را کنارشاگردش مینشاند. درست کنار دست تلخون  سر کلاس درس. صحنه آرائی داستان و گفتکوها به گونه ایست که خواننده نمیتواند خندۀ خود را مهار کند. به این تکه توجه کنید  دنبالۀ همان بگو مگوهاست:                                                                                      
"د انش  آموزی دیگر گفت خانم معلم اجازه، خیلی هم  تنبل است است هیچوقت درس حاضر نمی کند فقط شب های امتحان درسش را خوب میخواند  و نمره قبولی می گیرد."                                                                       
توی دلم  گفتم درست مثل خانم معلمش. "مال یییه سینه چکمسه حرامدیر."  یعنی "مال به صاحبش نره حرامه."
مادر تلخون بیماری اورا برای آموزگارشرح میدهد وخواهش میکند که عقب ماندگی  و کئد ذهنی دخترش را چند سالی درمدرسه تحمل کند تا به درسش ادامه بدهد . او میپذیرد اما پیله کردن همکاری ازمعلم ها باعث میشود که تلخون مدرسه را ترک کند.                                                                                                                                  
"یک سال تحصیلی گذشت  و تلخون به خانه بخت رفت."           
فیصل و نایاب   
داستانی ست از رسم و رسوم پاکستانی ها که نویسنده ازآشنائی با خانمی به نام صالحیا روایت میکند. صالحیا که با خانواده اش ساکن آلمان است با نویسنده برای خرید بیرون میرود. صحبت آن دو برسرمراسم خواستگاری وعروسی درخانواده های پاکستانیها دور میزند. شهربانو برای تفهیم مطالب خود این جاهم همان شیوۀ شیرین کاری های روائیِ زبان ترکی را چاشنی سخنان خود و صالحیا میکند تا جائی که، خواننده  لحظاتی بفکرش میرسد نکند خانم پاکستانی ترکی آذری هم بلداست! صحبتِ داغ آن دو درباره روابطِ سن و سال ازدواج پسر ودختر پاکستانی ست همان فیصل و نایاب  که درپیشانی داستان نشسته است. روایتگرخانم صالحیاست. نویسنده در پاسخ میپرسد:                                                                       
گفتتم صالحیا به نظرمن پدر ومادر فیصل مقصربودند که پسرشان را زود نامزد کردند و ..." "اما یومورتانی دویونله بو آداما سوز انلات." یعنی که:  "تخم مرغ را گره بزن و حرف را به اوبفهمان."                                                                                   
بیشترین لذتی که خواننده دراین داستان ها نصیبش میشود، همین سخنانِ شیرین اما گزنده است که درادبیات آذری به "آتالارسوزی" یعنی "سخنان پدران" شهرت دارد. و ازآنجائی که بسترشکل گیریِ نخستین بذرهایش زهدانِ فرهنگ مردم کوچه و بازار بوده است، مثال ها بین مردم جوشیده به کمال رسیده، ضمن حفظِ اصالت، درگفتگوهای روزمره رواج پیدا کرده است. ذوق نویسنده در استفاده ازاین اصیل ترین میراث فرهنگیِ مردم این مرزوبوم، درآرایش زبانِ روایت ها،  یک نواختی برخی داستانها را میکاهد وخواننده را برای شنیدن روایتهایِ تجربیِ شهربانو سر شوق میآورد. 
ناریش خانم
ناریش خانم از معلم هائی ست که به احتمالی دریکی ازدهات اطراف ماکو خدمت میکند. اهل محل خوب میشناسند و احترام اورا دارند. اصولا دردهات و شهرستان های کوچک، البته در گذشته و قبل از حکومت ملایان، مردم به معلم وجماعتِ فرهنگی حرمت خاصی قائل بودند. صاحب این قلم دربچگی دردهات اطراف تبریز، پبرمردها را میدیدم که با ورود معلم  جوانی به هر مجلس و محفل تمام قد بلند میشدند و دربالای مجلس اورا جای میدادند .همیشه و همه وقت حرمت شان حفظ میشد. شهربانو دراین داستان با مادرش میهمان ناریش خانم است وسه نفری با مینی بوس قراضه ای عازم ده میشوند. "همراه شاگرد راننده برای سلامتی راننده و مسافران صلوات فرستادیم. راننده ضبط صوت را باز کرد.  رشید بهبوداف داشت می خواند. ...  قبل  از رسیدن ما به مقصد شاگرد راننده ازناریش کرایه خواست. ناریش هم کرایه را حساب کرد و به شاگرد داد. شاکرد پول را شمرد و گفت: خانم باجی پنج ریال هم باید بدهید. ناریش پرسید چرا؟ شاگرد راننده جواب داد درطول راه ضبط صوت تازه مان را باز کردیم  و شما ترانه های قشنگی را گوش کردید. ناریش گفت: ده ریال بده؟ شاگرد راننده پرسید چرا؟ ناریش جواب داد چون با سروصدای رادیوتان گوش مرا بردید و سردرد گرفتم و می روم قرص آکسار بخرم"  خنده مسافران بلند میشود و راننده میگوید "پسرجان نگفتم سربه سرخانم باجی نگذار توحریف این  خانم نمی شوی.» درهمین داستان است که ملای ده قرص ضد بارداری که توسط باریش خانم به  ده راه یافته و زن ها هم استفاده میکنند، سرطان مرطان زا میخواند.  طوطی خانم شکایت میکند که شوهرم  قرص ها را انداخت توی مستراح  وگفت" اینها حرام است روزقیامت به جهنم میروی." باریش میگوید " نمی فهمم این آقا ملا علم طلبگی خوانده یا پزشکی؟"  جان مطلب و خبث طینت و توطئۀ ملا را مشهدی کلثوم فهمیده  درک کرده است حرف خردمندانۀ او شنیدنی ست "اگر چنین بکنی فردا پس فردا یک حرفی پشت سرت می زند و مردهایمان اچازه آمدن پیش تورا نمی دهد. کاری به کارش نداشته باش. ما همیشه سهم خودمان را میگیریم ومخفیانه می خوریم. هرکدام هفت هشت تا بچه داریم ..."                                                                                               
با داستان ناریش خانم این بررسی را همین جا میبندم. اما بجاست که بگویم برخی ازداستان های شهربانو، اهیمت ویژه ای دارد در جامعه شناختی اقلیمی. امید اینکه آثارِ فرهنگیِ دست نخوردۀ شهربانو، مورد توجه پژوهشگرانِ این رشته  از علوم اجتماعی قرارگیرد.

سیاه مشق های یک معلم - دفتر اول

سیاه مشق های یک معلم
نویسنده : شهربانو باقرموسوی ( قایاقیزی ) 
نقد : صادق اهری

تقدیم به مهربان بانو
در محل کارم نشسته ام که آقای پستچی وارد می شود . بسته ای در دست دارد و دفتری که پس از امضای آن ، بسته را تحویل خواهی گرفت . دل تو دلم نبود ، امضا می کنم و بسته را که به اندازه یک وجب ! بود و به قطر شاید سه سانت تحویل می گیرم . آدرس فرستنده را که می بینم مشکوک میشوم ! ُ زنجان ُ من کسی را در زنجان ندارم . ولی آدرس گیرنده و حتا شماره تلفن ام دقیق است . یادم رفته بود که شماره تلفن و آدرسم را به این دقیقی به کسی داده باشم ! فی الفور پاکت را باز می کنم و کتابی را که درون آن جای دارد بیرون میکشم . کتابی با جلدی چروک خورده و جالب و رنگی شیری شکری و عکس زنی محجبه بر روی آن ! این باید کتاب شهربانو ( قایاقیزی ) باشد . سیاه مشقهای یک معلم
با ولع خاصی شروع به خواندنش می کنم ! مجموعه داستانهائیکه میخوانم سرگذشت شهربانو باید باشد ! ُ صنم و صادق ُ مرا با اصالتم پیوند می دهد . میخوانم و اشک چشمانم ، آویزان لپ ام می شود . صنمی که بیصدا آب می شود در گستره زندگی . حکایت ُ مادرزن ُ و ُ پدر زن ُ سالاری و حکایت شنیع تفاوت بین فرزند ُ دختر ُ و ُ پسر ُ و عشق مردانی که به یک ُ آن ُ از این رو به آن رو می شوند و به راحتی ُ هوو ُ می آورند . لعنت بر این دل آدمی . از جایم بلند می شوم و به این همه دید حقیرانه ما بین فرزندان ، که دختر است یا پسر ُ عقم ُ میگیرد .
حکایت دیگری که شهربانو نوشته است ، حکایت ُ جیران ُ است . به نظرم جیران چکیده و عصاره داستان شهربانوست . دختری که پس از مرگ خواهرش و ندانسته همسر پسرعمویی که شوهر خواهرش بوده میشود . فرزندان خواهرش را دوست دارد و حتا عمویش را . وقتی شب زفاف پسرعمویش که شوهر خواهرش بوده با او نزدیکی میکند ! داد و هوار راه می اندازد و از اتاق بیرون رفته و شب را پیش زن عمویش میخوابد . ( یعنی این که در آن زمانها دختران را در سن بسیار پائین شوهر میدادند . )
وبتول که دخترش بود را هم فهمیدم . ُ خانم زر ُ از قماش زنان روستائی که میفهمند . ُ سوسنبر ُ و ُ گلی ُ و ُ گول گز ُ و ُ افسانه ، و ُ فرنگیس ُ و ... همه را حس کردم .
کتاب ُ سیاه مشق های یک معلم ُ حکایت و سرگذشت نسبتن تلخ و شیرینی از کودکی و نوجوانی و جوانی شهربانوست . محور داستانهایش روایت از ظلمی دارد که در آن زمان به دختران روا می شد و صد البته هنوز هم این اقتدار و حکومت بزرگ به کوچک و مرد بر زن با رنگی کم رنگ تر از قبل ادامه دارد . این کتاب گزیده از خاطرات کودکی من هم است و شاید هزاران کودکی مثل من که اکنون بزرگ شده اند و احساس می کنند که تاریخ گذشته شان را میتوانند تحلیل کنند . کتاب پر است از ُ ضرب المثل ُ و ُ بایاتی ُ و ُ اشعار اصیل ُ ترکی . اصالت آن و برقراری ارتباطش با خواننده مرا یاد شعر حیدربابای شهریار می اندازد . صفحه ای نیست که تو را بلافاصله با صفا و صمیمیت زمان و نسل قدیمت پیوند ندهد .
در اینجا از شهربانوی محترم و محترم بانوئی که زحمت کشیده و متحمل هزینه شده و آنرا از آلمان آورده و از زنجان برایم پست کرده قدردانی و تشکر می کنم . خواندن این کتاب زیبا و روان را به دوستان سفارش می کنم . متاسفانه من اطلاع ندارم که این کتاب در ایران هم پخش می شود یا نه
برقرار باشید .
صادق عطاران ( اهری )

ورزغان بایاتی لاری - شهربانو( قایاقیزی )

عزیزینم آخان قان
آخان گؤز یاش آخان قان
باغریمی شان - شان ائیلر
ورزقاندا آخان قان
*
تبریز اوستو اهر وای
ورزقان وای اهر وای
گلیر بالا وای سسی
یاسلی دی بو شهر وای
*
عزیزیم ورزقاندی
بو اولکه ورزقاندی
بالالار تورپاق آتدا
آنالار باغری قانذی
شهربانو - قایاقیزی

منی ده آپار یانیندا

 یادیما گلیر کی اوشاقلیقدا ، آنام چادراسینی باشینا اؤرتوب ائودن ائشیه چیخاندا ، خیرداجانا اللریمنن اونون چادراسینین قیراغیندان یاپیشیب دالیسی جان گئده ردیم. هردن بیر الیمی دالی چکیب دئیه ردی : اوزور یئرینه گئدیرم. اوزور یئرینه اوشاقلاری آپارمازلار. اوره گیم تیتره ردی .اوره کدن و اوره گیمده یالواراردیم کی منی دا یانیندا آپار.
بویونلریم تلفوندا دانیشیریدق. دئدی : ساباحلاریم داش ماکی یا گئدیریخ. آخی بی بی مین جاوان اوغلونون ایلی دی .
دئدیم : اوره کدن چوخ ایستیرم کیچادراوین اوجوندان یاپیشیب دالینجا دوشه م .
گولومسه ییب دئدی : آپارمازدیم. آخی اوزور یئرینه اوشاقلاری آپارمازلار.
بیلیردی کی آپارماق ایسته سه ده یول اوزاق دی آیاقلاریم قیسسا. خیرداجا قیز بؤیویوب آما اللری او قدیر قیسسالیب کی آناسینین چادراسینا چاتمیر. دای نه ائیله مک . چاره دن اوزولموش لر کیمی اؤز اؤزومه شعر یازدیم ها بئله سی:

آنا گئدیرسن ماکویا
منی ده آپار یانیندا
الین یاپیشیب گئده رم
خیاوانی آتلایاندا
...
آنا جان واللاه باللاهی
سه س ائله مه رم ، دینمرم
خورما دوتسالار یئمرم
چوخ قندیلن چای ایچمرم
...
دیزیم اوسته اوتورارام
واللاهی سؤزه باخارام
اوتاغا بؤیوک گیرنده
آیاقلارینا قالخارام
...
بیر آزجا ایجازه وئرسه ن
انجمنه باش وورارام
منی ائوده قویوب گئتسن
دولوب اوره گیم آغلارام
...
واللاهی سؤزه باخارام
آپارسان منی یانیندا
شولوخ ائیله مه رم اوردا
منی ده آپار یانیندا
...
شهربانو – قایاقیزی - سه شنبه 26/2/1385

و من ره توشه برداشتم

 این شعر را در جواب شعر زیبای  از مهدی اخوان ثالث نوشتم :

*

« بیا ره تو شه برداریم
قدم در راه بی برگشت بگذاریم
ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است ؟
مهدی اخوان ثالث »
*
ومن ره توشه برداشتم
قد م در راه بگذاشتم
و دیدم آسمان هر کجا
آری همین رنگ است
وحتی تیره تر زین رنگ
*
من اینجا هم گدای پابرهنه بر زمین دیدم
من اینجا هم پدر را دست خالی پشت در دیدم
من اینجا هم نوای ماد ری پابند آداب کهن دیدم
من اینجا هم زنی را دربدر دیدم
*
من ا ینجا مادری دیدم
برای دیدن فرزند دلبندش
به ره افتاده بود اما
مثال بید می لرزید
زترس مرد خانه
*
من اینجا دختری دیدم
فریب زرق و برق زندگی خورده
به ظاهر زنده ، اما
صد افسوس و هزار افسوس
تو پنداری که مدتهاست او مرده
دگر کفتارها هم
به سوی لاشه ی گندیده اش
رو نمی آرند
*
من اینجا هم زنی در گور
به دست همسرش دیدم
من اینجا هم پدر را تشنه برخون پسر دیدم
*

من اینجا هم دلم تنگ است
من اینجا هم به دل دارم
حسرت دیدار فرزندم
می اندیشم در اینجاهم
« به کجای این شب تیره
بیاویزم قبای ژنده ی خود را ؟
مهدی اخوان ثالث »